
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت توسط آدم برفی |

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت توسط آدم برفی |
با عرض پوزش به همه دوستان عزیز که مدت نسبتا طولانی غیبت داشتم اما دلیلش این بود که برای مدتی از این کشور عزیز که حالا من بهش میگم خراب شده رفتم بیرون و جای شما خالی بسیار خوش گذشت از شما چه پنهان که به چندتایی از این گی بار ها هم سری زدم اما باور کنید بروبچ خودمون ایرونیا یه صفای دیگه ایی دارند ٬ اما بد نشد کمی باهاشون به کمک مترجم خوب و عزیزم رامین در مورد مسائل مورد نظر گپ زدیم ٬ و جاتون خالی آقا ساشا یکی از بچه های با هال چندتا از فیلم های آسی که از خودشون و جشن ها و پیک نیک هاشون و .... داشت به عنوان یادگاری بهم داد ما هم که به جای این محبت بهشون پسته و چندتا تابلوی مینیاتور هدیه دادیم و خلاصه خیلی خیلی با هم اخت شدیم ٬ اما قابل توجه دوستاران Bear ٬ اونجا اکثرا Bear های خوبی پیدا میشه و ساشا هم یکی از اون Bear های با حال خیلی سکسیه . اما از این به بعد سعی میکنم عکس ها زیبایی از گی ها و پوستر هایی که خودم طراحی کردم رو هم اینجا بزارم امید که خوشتون بیاد .
+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت توسط آدم برفی |
قیصر امین پور در گذشت قیصر نیز بار سفر بست و با پرستوها از اینجا ٬ از این زندان وحشت ٬ با لبخندی بر لب ٬ خداحافظی کرد . یادم نمی رود اولین دیدارم با او ٬ نوشته ای از خود را برایش خواندم و همین باعث شد با هم در ساحل خلیج فارس تا صبح بیدار بنشینیم و از هر دری سخن بگوییم . قیصر دوست داشتم در فرصتی ببینمت ٬ خیلی نوشته داشتم ٬ اما حیف که چه زود دیر می شود ... آهای آقا معلم ٬ چرا رفتی بی آنکه مشق هایم را خط بزنی ؟ حالا چه کنم ؟ ... برگ هایی که خط خطی کرده ام را بدست باد خواهم سپرد ٬ آنها را خط بزن آقا معلم اشعاری از هنرمتدعزیز قیصرامین پور تصمیم بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم بالهای استعاری
ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم
به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم
سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم
شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم
اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم
تمام حجم قفس را شناختيم، بس است
بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم
به اشك خويش بشوييم آسمان ها را
ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم
اگر چه نيت خوبي است زيستن اما
خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيمبندباز
تكيه دادهام
به باد
با عصاي استواييام
روي ريسمان آسمان
ايستادهام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهاني از صدا
ناگهاني از سكوت
زير پاي من
دهانِ درّهِ سقوط
بازمانده است
ناگزير
با صدايي از سكوت
تا هميشه
روي برزخ دو پرتگاه
راه ميروم
خستهام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري
لحظههاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پلههاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينهبسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشمانتظاري
صندليهاي خميده، ميزهاي صفكشيده
خندههاي لب پريده، گريههاي اختياري
عصر جدولهاي خالي، پاركهاي اين حوالي
پرسههاي بيخيالي، صندليهاي خماري
سرنوشت روزها را روي هم سنجاق كردم
شنبههاي بيپناهي، جمعههاي بيقراري
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث:
در ستون تسليتها نامي از ما يادگاري
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت توسط آدم برفی |
ساعت قدیمی آویزان و گرد گرفته فریاد می زند دَنگ دَنگ دَنگ چورتم را پاره می کند دلم هُری می ریزد نگاهش می کنم مانند همیشه می خندد خنده اش مرا به یاد خنده پیرمرد می اندازد پیرمرد خنزر پنزری که سر کوچه می نشیند و من بی آنکه بدانم چرا ٬ همیشه ازش ترسیده ام همیشه دلم خواسته آنرا با تمام قدرت به زمین بکوبم آنچنان که تکه بزرگش عقربه هایش باشند من از ساعت متنفرم از همه ساعت ها شاید همین است که تا به حال ساعتی بر مُچم نبسته ام همه ساعت ها کارشان یکی ست گذر عمر بی آنکه بدانیم و بخواهیم عقربه ها می چرخند و می چرخند و این عمر ماست که به انتها میرسد تُف به هر چه ساعت و عقربه ... تُف
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت توسط آدم برفی |
هفتم آبان روز بسیار بزرگی در تاریخ برجسته ایران زمین است ٬ امروز روز بزرگداشت انسانی است که با هزاران دریغ باید گفت آنگونه که شایسته است در ایران شناخته نشده ٬ هر چند نامش این روزها بسیار بر زبان هاست ٬ امروز روز بزرگداشت کورش هخامنشی ٬ بزرگ مرد آزادی و روشن فکری ست . روز بزرگداشت کسی که امروزه نیز نامش پشت دشمنان ایران را می لرزاند ٬ تا آنجا که دشمنانش که دشمنان واقعی ایران و فرهنگ ایران زمین اند سعی دارند گورش را به زیر آب ( سد سیوند ) غرق کنند ٬ اما چه کوچک اند و چه نادان ٬ زیرا تاریخ با آن همه قدرت نه تنها نتوانسته کورش بزرگ را در خود غرق کند ٬ بلکه نامش همیشه در تمام جهان چون ستاره ایی می درخشیده است . کورش بزرگ نه تنها از آن ما ایرانیان است که از آن جهانیان است ٬ چه کسی می تواند نقش کورش بزرگ و منشور حقوق بشر او را نادیده بگیرد ؟ منشور حقوق بشری که جملاتش بر سردر سازمان ملل متحد چون ستاره ای می درخشد ٬ اما دریغ و هزاران دریغ که این انسان بزرگ هیچ جایی در کتاب های درسی ما ایرانیان ندارد و حکومت ایران ستیزی که اکنون بر ایران پنجه انداخته تمام سعی و تلاشش در به فراموشی سپردن تاریخ بزرگ ما ایرانیانی که به اسارت گرفته شده ایم است . به راستی چند نفر از ما ایرانیان در مورد این روز بزرگ اطلاع داریم ؟ چه تعداد ایرانی منشور حقوق بشر کورش بزرگ را مطالعه کرده اند ؟ چه تعداد ایرانی روز تولد یا مرگ کورش بزرگ را می دانند ؟ و ... چرا باید اکثر ما ایرانیان تمام تاریخ اعراب را از بر باشیم ٬ مثلا بدانیم نام دایه یزید یا خاله سعد ابن ابی وقاص چه بوده یا رنگ مورد علاقه معاویه چه رنگی بوده یا عشق مروان چه نام داشته یا غذای مورد علاقه حمزه چه بوده ٬ اما کوچکترین اطلاعاتی در مورد بزرگان ایران باستان نداشته باشیم ؟ چرا ما اجازه می دهیم که حکومت ایران ستیز ٬ گستاخی را به آنجا برساند که در سریال ها و فیلم ها نقش های منفی ٬ نام هایی از قبیل کورش ٬ داریوش ٬ سیاوش ٬ خشایار و ... دارند و افراد مثبت نامهایی همچون علی ٬ حسین ٬ حسن ٬ سجاد دارند ؟!!! به راستی ما را چه می شود ؟؟؟ در زیر چند نوشته به یادگار مانده از پادشاهان هم عصر کورش بزرگ و قسمتی از منشور کورش بزرگ را می آورم تا با بزرگی و آزادگی این انسان برجسته بیشتر آشنا شوید نصیر پال پادشاه آشور (۸۸۴ پ م) در کتیبه خود نوشته است : "... به فرمان من آشور و ایشتار خدایان بزرگ و حامیان من ... ششصد نفر از لشکر دشمن را سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم ... حاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کتدم و پوستش را به دیوار شهر آویختم ... بسیاری را در آتش سوزاندم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم ٬ هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم ..." در کتیبه سنا خریب پادشاه آشور (۶۸۹ پ م) چنین نوشته : "... وقتی که شهر بابل را تصرف کردم ٬ تمام مردم شهر را به اسارت بردم . خانه هایشان را چنان ویران کردم که به صورت تلی از خاک در آمد . همه شهر را چنان آتش زدم که روزهای بسیار دود آن به آسمان می رفت ٬ نهر فرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانه ها را با خود ببرد ..." در کتیبه نبوکد نصر پادشاه بابل (۵۵۶ پ م) آمده است : "... فرمان دادم که صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشکنند . هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خانه ها را چنان ویران کردم که دیگر بانگ زنده ای از آنجا یرنخیزد ..." اما بر خلاف جنایاتی که پادشاهان هم عصر کورش بزرگ انجام می دادند و به آن افتخار می کردند کورش بزرگ در منشور خود می نویسد : "...آنگاه که بدون جنگ و خونریزی وارد بابل شدم ٬ همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند ... مردوک (خدای بابل) دل های پاک مردم بابل را متوجه من کرد ٬ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم . ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد ... نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید . وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد . ... من برای صلح کوشیدم ٬ برده داری را برانداختم ٬ به بدبختی آنها پایان بخشیدم . فرمان دادم که همه در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند . ... فرمان دادم هیچکس اهالی شهر را از هستی سافط نکند . ... فرمان دادم تمام نیایشگاه ها را که بسته شده بود بگشایند ... خانه های آنها را که خراب کرده بودند ٬ از نو ساختم . ... من برای همه سرزمینی آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم ..." این است گوشه ای کوچک از رفتار و کردار و بینش کورش بزرگ که افتخار تمامی دوران انسانیت است .

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت توسط آدم برفی |
سلام سلامی چو بوی خوش آشنایی متاسفانه خبردار شدم با اینکه وبلاگ قبلی توسط بلاگفا فیلتر نشده اما بعضی از ( آی اس پی ) سر خود آن وبلاگ را مسدود کرده بودند و متاسفانه خیلی از دوستان نمی توانستند به ویلاگ مراجعه کنند در نتیجه این وبلاگ را با همان نام ( من و یکی مثل من ) به راه انداختم ٬ امیدوارم بتوانم به کمک شما دوستان عزیز مطالب مفیدی در اینجا داشته باشم . برای دیدن وبلاگ قبلی روی آدرس زیر کلیک کنید
+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت توسط آدم برفی |